تحقیق
طرز کار و شکل موج خروجی مدار 3 برابر کننده ی ولتاژ رو می خوام
کی می تونه کمکم کنه؟
من عجله دارم 
نوشته شده توسط vida در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387
ساعت 5:47 بعد از ظهر موضوع |
لینک ثابت
مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت. دخترک به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد.
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد و سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند.
شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند.
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود. مرد وقتی جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است. پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم.
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.

نوشته شده توسط vida در جمعه چهارم مرداد 1387
ساعت 2:30 قبل از ظهر موضوع |
لینک ثابت
دو روز مانده به پایان عمرش تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده ...
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود،پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت
تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد !
داد زد و بد و بیراه گفت ، خدا سکوت کرد .
آسمان و زمین را به هم ریخت ، خدا سکوت کرد .
جیغ زد و جار و جنجال به راه انداخت ، خدا سکوت کرد .
به پر و پای فرشته ها پیچید ، خدا سکوت کرد .
کفر گفت و کفر گفت ، خدا سکوت کرد .
دلش گرفت و با درماندگی به تلخی گریست و بر زانو افتاد ...
خدا سکوتش را شکست و با مهربانی گفت : تمام روز را به بد و بیراه گفتن و جار و جنجال از دست دادی و
یک روز دیگر هم رفت ، تنها یک روز از عمرت باقیست ،بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن ...!
لا به لای هق هق بی امان گریه اش گفت : اما خدایا فقط یک روز مانده ، در یک روز چه میتوان کرد ؟!
و خدا پاسخ داد : آنکه لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی هزار سال زیسته و آنکه امروزش را
درنمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید ...
و آنگاه سهم یک روز زندگی را در میان دستانش ریخت و گفت : حالا برو و زندگی کن !
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید ، اما میترسید که حرکت کند ، میترسید
راه برود و میترسید که زندگی از میان انگشتانش بلغزد و بریزد ...
ایستاد و به فکر فرو رفت سپس با خود گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن زندگی چه فایده ای دارد ؟!
پس بهتر است این یک مشت زندگی را مصرف کنم ...
آن وقت شروع به دویدن کرد و زندگی را به سر و روی خود پاشید و قدری از آن را بویید و نوشید ، و
ناگهان چنان به وجد آمد و خود را شاد و سبک یافت که ناباورانه دید میتواند تا ته دنیا بدود و میتواند پرواز
کند و حتی از روی خورشید هم بگذرد ... !
او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد و زمینی را مالک نشد و هیچ پست و مقامی هم کسب نکرد !
اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید و روی چمن خوابید و به کفش دوزکی خیره شد ...
سرش را بالا گرفت و آسمان و ابرها را دید و به همه سلام کرد، حتی به آنهایی که نمیشناختندش و برای
همه آنها از ته دل آرزوی خوشبختی و تندرستی و شادکامی کرد ...
او در همان یک روز ناقابل ، آشتی کرد ، خندید و سبک شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد و در انتهای
غروب ، تمام شد ...
او همان یک روز را زندگی کرد ولی فرشته ها در تقویم خدا نوشتند :
امروز او درگذشت ، کسی که هزار سال زیسته بــــــــود ...

برگرفته از سایت فارسی سی آر سی دات کام .
نوشته شده توسط vida در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
ساعت 7:44 بعد از ظهر موضوع |
لینک ثابت
€€€€€€€€
از مدت ها پیش به خودم قول داده بودم دیگر حرف هیچکس را درباره ی عشق باور نکنم . قول داده بودم به خودم که اگر کسی آمد و گفت دوستم دارد یک گوشم در باشد و یکی دروازه ! قول داده بودم که خام نشوم و حرفش را باور نکنم .به خودم گفته بودم که عاشقی به دردسرهایش نمی ارزد ! می دانستم هر کس که بگو ید دوستم دارد هرچقدر هم که مصر باشد اگر کمی رو ترش کنم و تحو یلش نگیرم می گذارد و می رود . برای همین بود که هر کس می آمد سراغم "نه"می گفتم.می خواستم آنها را امتحان کنم به خودم می گفتم:اگر مرا واقعا" بخواهد اصرار می کند.و هر چقدر هم که باشد صبر می کند تا بالاخره باورش کنم ! اما جالب این جا بود که هیچ کس دوام نمی آورد .همه سر "نه" اول یا دوم می رفتند .و من از یک طرف خوشحال می شدم از امتحانی که گذاشته و طرف را شناخته بودم و از طرفی ناراحت می شدم از این همه مدعی دروغین .دیگر داشت باورم می شد که عشق و عاشقی مال قصه هاست ! داشت باورم می شد که تنهایی بهترین همدم است .داشت باورم می شد که همه دروغ می گو یند . داشت باورم می شد که ... یکدفعه او آمد ! وقتی آمد فکر کردم که کسی است مثل بقیه...فکر کردم او هم میدان را خالی می کند ! خواستم مثل همه امتحانش کنم.برای همین گفتم : "نه" ! "نه"را که شنید کمی عقب نشست...اما نرفت ! داشت باورم می شد که او با بقیه فرق دارد .چیزهایی می گفت که جدید بود نشنیده بودم..عاشق عجیبی بود ..کم کم به بودنش عادت کردم ...کم کم حسی در وجودم داشت جوانه می زد ...دچار ترس شدم...به خودم گفتم : نکند....نکند دارم عاشق می شوم؟ ترسیدم ....خیلی ترسیدم ........به خودم گفتم : نکند این عشق کار دستم بدهد ...نکند ...نکند اشتباه کنم ؟! این شد که تصمیم جدیدی گرفتم .. به خودم گفتم برای آخرین بار امتحانش کن ..اگر باز هم میدان را خالی نکرد کنارش بمان تا همیشه ! با خودم گفتم امتحان آخری همه چیز را روشن می کند برای همین امتحان سوم را گرفتم! اما او انگار تحمل آن امتحان را نداشت "نه" را جدی گرفت و رفت .....نمی دانم چرا وقتی "نه" را شنید یک لحظه هم به چشمانم نگاه نکرد تا ببیند با هزار امید منتظر قبولیش هستم....چرا خوب گوش نکرد که ببیند چطور صدایم می لرزد وقتی نه می گویم.نمی دانم چرا.... او رفت و من ماندم ...من ماندم با دنیای تنهایی و تردید !مدت هاست که او رفته و من تنها هستم .مدت هاست که او رفته و جای چیزی به وسعت یک عشق در زندگی من خالیست.مدت هاست که من بی دل شده ام و در تنهایی ها هزاران بار به خود می گو یم : عاشقی را باور کن قبل از اینکه دیر شود

نوشته شده توسط vida در یکشنبه شانزدهم تیر 1387
ساعت 9:53 قبل از ظهر موضوع |
لینک ثابت
×××
امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.
وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی. یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛ اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات او با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم. با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی.
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...
باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...، فکر می کنم خیلی خسته بودی.
بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی. اشکالی ندارد. احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.
من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو...
به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.
آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...
دوست و دوستدارت: خدا
برگرفته از سایت فارسی سی آر سی دات کام .
نوشته شده توسط vida در جمعه هفتم تیر 1387
ساعت 9:25 بعد از ظهر موضوع |
لینک ثابت
B O R N
هرروز قشنگه مثل امروز

مهم اینه که ما قشنگ ببینیمش
نوشته شده توسط vida در چهارشنبه پنجم تیر 1387
ساعت 8:8 قبل از ظهر موضوع |
لینک ثابت
آرشیو خاطرات
دل من آرشیو اون خاطره هاست
که همیشه تو دلم زنده می شه
دل تو اما یه راه بار یکه
هیچی توش نمی مونه فرامو شه

خوشبخت بشی ....
نوشته شده توسط vida در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387
ساعت 7:0 بعد از ظهر موضوع |
لینک ثابت

گفته بودم اگه مال من نشی می میرم حالا تو نیستی ولی من هنوز زندم
هنوز توی شوکم .......
نوشته شده توسط vida در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387
ساعت 11:0 قبل از ظهر موضوع |
لینک ثابت